« November 2007 | Main | January 2008 »



December 2007 Archives





شنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۶

می‌خانه اگر ساقیِ صاحب‌نظری داشت...

اگه همین امروز ظهر پابلیش کرده بودم، الان بامداد دچار ایده‌سوزی وبلاگی شده بود نه من خیط! که بگم الان دیگه وبلاگستانی‌ها دودسته شده‌ان: بامداد و بقیه. اونایی که "جست‌و‌جو" خونده‌ان و اونایی که نخونده‌ان. البته این فامیل شووَرِ ما ایده‌هاش نمی‌سوزه اصولن، خودمو کشتم نتونستم برای این پست قشنگِ آخرت بکامنتم و حسادت خودم رو به برف‌تون ابراز کنم که ما این‌جا فقط سرماش رو داریم و بس!

آهان گفتم فامیل شووَر، باید بگم که انقــــدر هنرمند و خوش‌ذوقن همگی که من دارم فکر می‌کنم به این‌که مکین رو به متن چه‌کار! برگردم به حاشیه‌ی امنِ خودم. زهره جان، تو که هنوز درگیر سلام به مستانی، ببینیم آذر تموم شه برمی‌گردی، خواهر بزرگه‌تون هم که حتمن یه طوفانی به‌پا خواهندکرد با نوشته‌هاشون، شوهره و داداش کوچیکه (یه‌بار لینک دادم دیگه به‌ت اون بالا) و داداش بزرگه‌ی تای‌چی‌کارشون هم که جای خود دارن. بارانه! تو رو هم فامیل شووَر حساب کنم یعنی؟! کمــــــــک!

راستی بالاخره یه خبری از این رفیقِ فرنگ رفته‌مون پیداشد، البته راستش از وبلاگِ آقای سرزمین رویایی کِش رفتم. دیدین دست‌خطش عینِ خودشه! آقای رویایی نه، محسن. فرنایس! مث این‌که ولایت شما است ها، ببین اجرا مِجرای زنده اگه می‌ذاره برو حالش رو ببر جای ما.

تابلو بود که اومدم فقط برای معاشرت؟ گلابتون دارم می‌زنم رو دستت تو سوشالایزینگ!

کامنت‌های این مطلب

اتفاقن رفیق فرنگ‌رفته‌تون مشهد بود چندروز پیش
ای بابا بالاخره کجاس این رفیقتون ؟ چجوری پیداش کنم اگه واقعن اینجا باشه ؟ می تونم برم بالا سر اون کلیسا گنده هه که دائم کثیف میشه, سیاه میشه, ملت هم ازش چلق چلق عکس می ندازن که ایول این کلیسا تو جنگ جهانی سوخته, وایسم یه دادی چیزی بزنم. هم ؟ در ضمن ما کلی با این معاشرت شما هستیم! :)
کلن مجلس(پست) خانوادگیه این بار من غریبه چه کارم؟!




*

حالا هی من بگم "رو جهانِ بی‌کرانه را سَنَد بزن!" بگم ما زدیم شد، تو گوش نکن!

کامنت‌های این مطلب

آيدا:
اامممم.. می ترسم آخرش مجبور شیم با هم دوست شیم!!
ئه سرین:
مکین من خدای سوتی دادن تو خوندن ترانه هام! تابوترینش هم همون کنسرت نامجو جلو روش، نه دقیقا دست راستش! یه جای شعر رو زود یا دیر یا چپلکی، یادم نیست، خوندم! بعد فکر کن اون وسط همه یواش زمزمه اینا من بلننننننننننننند! اینو واسه چی گفتم؟ واسه مصرع بعد: من بعد عمری فهمدستم که مصرع بعد رو می خونم روی رود روی رود روی رود بی کسیت سد بزن! بعد خداییش از این یکی و خودمان خوشمان آمد مبسوط!
elham:
من یکی که دربست قبول دارم کران تا کران به نام شماست بالاخره وقتی فامیل شوور به یکی بگن "بهترین عروس کهکشان راه شیری "لاب طرف خیلی کاردرسته دیگه. نه؟
elham:
یک عدد حرف (د )به ضمیمه ارسال می گردد منظور از لاب لابد است چون بنده خیلی واردم اصلاح بلد نبودم اصلاحیه فرستادم (تهمت نزن خانم من به بقیه چی کار دارم اونا همه اصلاح هم بلدن ولی خوب صلاح مملکت در اینه که بجای اصلاح اصلاحیه بدن
یاد یه جک افتادم. یه آقایی می ره پیش یه آخوندی می گه می شه با کفش نماز خوند؟ آخونده می گه نه نمی شه. بعد یارو می گه من خوندم. شد.
مرمر:
مكين خيلي زود و سريع همه چيزو اعتراف كن مردم ديگه!!!!!!!!!!!كي ببينيمتون؟
فرانکلین:
متری چند اونوقت؟؟؟




يكشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۶

چون خموشانِ بی‌گنه روی بر آسمان مکن

به عکسِ پنج در پنجِ رنگیِ بدونِ عینک و حجاب و روتوش‌م نگاه می‌کنم، با بی‌رحمیِ تمام صورت‌م و نگاه‌م مستقیم خیره به دوربین است با یک ته‌خندِ مصنوعی، هیچ نقابی برایم نمانده حتا طره‌ موهایی که دوست‌شان دارم از دوطرفِ صورتم کنار زده شده، رسواکننده است، عکس را به کسی نشان نمی‌دهم؛

از پنجره‌ی کلاس که تازه از صدای پیانو خالی شده بیرون را نگاه می‌کنم، با سرخوشیِ مستانه‌ای زمزمه می‌کنم، نگاهم به پرده‌های تیره و ضخیمِ کلاس می‌افتد، هنوز ته‌صدای کلاویه‌ها را ازشان می‌شنوم و انگار حالا در فکر حبسِ زمزمه‌های تنهاییِ من هستند، صدایم را می‌خورم؛

ساز را که کنار می‌گذارم، نگاهم از درِ شیشه‌ای اتاقِ کوچکِ تمرین به کوهای خاکستری و خیسِ روبه‌رو می‌افتد، از غم و شادیِ غریبی لب‌ریز می‌شوم، لب‌خند می‌زنم، بغض می‌کنم، با خودم حرف می‌زنم، صدایم در اتاقِ کوچک می‌پیچد و می‌ماند، ساکت می‌شوم؛

می‌ترسم، می‌هراسم، گریزانم از روشدن‌م، از نشان دادنِ همه‌ام.

کامنت‌های این مطلب

خوش به حالت که حالتو انقد خوب نوشتی!البته خوب مثه همیشه!دلم واسه درددل کردنهای خودمم تنگ شده.! حالا راستی ساز چرا انقد کم میزنی؟ مگه نمی خوای امتحان بدی؟امان از این عالم هبروووووووت!
حالا هی من بگم "برو ونک به گوشه ای نشین و ساز زن" بگم ما زدیم شد، تو گوش نکن! . . . D:
همه ام را همیشه با همین هراس برای خود نگه داشته ام ...
جداً حسودی‌مان شد به این‌همه انرژی و پشت‌کار;-)
تجربه اي جديد در پيش داريد خانوم! حق داريد بترسيد. اما بنظرم خودتون هم موافق باشيد اسمش رو يکطورايي اشتياق بذاريد. روزهاي خوشي رو براتون آرزو مي کنم. ايام به کام :)
تو چرا اینقدر شبیه منی یه جاهایی؟آقااااااا بیا با من ازدواج کن.... نه،نه...آقا منصور،به خدا غلط خوردم :D
از زئوس پنهان نیست مکین از تو چرا پنهان کنیم که شدت سرماخورده گی مان به حدی شده که جدن کج و راست می رویم ها. پیشنهادت را نه که در همان وقتی که جلسه ی کذایی بود، که دیرترش روی چشم مبارک گذاشتیم و حالی بردیم. بعد داشتیم فکر می کردیم چرا هی تو این ها را کشف می کنی و بعد ما؟ گاس که مربوط به همان هنر مزمزه کردنی باشد که به کمال داری، مکین!
فرانکلین:
خیلی قشنگ بود. منم گاهی اوقات از اینکه خود خودم باشم واهمه دارم. می بینم که تو این کامنتدونی یه نفر ازت خواستگاری کرده!!! خبر ندارن که ما دو تا یه مدت به این قضیه خیلی جدی فکر کردیم. آقا منسور که اینجارو نمی خونه؟؟؟
خب همه ات را نشان نده عزیزم . هممون در حد جوراب شلواری کافیه!!!!
کامنتم نیومد؟ می گم خب همه ات رو نشون نده. در حد همون جوراب شلواری کافیه!س




دوشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۶

*

دوروزه که گل‌هام با حسرت از پشت شیشه به گنجیشک‌های تو ایوون‌ که تریدِ نون و بارون می‌خورن نیگا می‌کنن.

کامنت‌های این مطلب

می بینم که زدی به فاز درد و دل! بنال که ما خراب ناله هاتوونم هستیییییییییم! بووووووووووووس!بازم تفی!
:)
کی می تونه تورو دوس نداشته باشه
با نظر این الهام خانوم موافقم . من که عاشقتم :D




بلاه بلاه بلاه...

- salaaaam

- shl,gd;

- ?chi gofti

- (ای بابا! کی‌بورد رو فارسی می‌کنم) سشئخخمثهن ... اَاَاَاَه! می‌گم سامولیک ... رفتی؟

 

- چه مدل کیفی واسه سازت می‌خوای؟

-  از این سافت هاردها که... نه،  از این فِیس هافت‌ها ... نه...

- خب بابا فهمیدم! سافت کِیس.

کامنت‌های این مطلب

ali:
sghl cknhdd e bezar keyboardo farsi konam سلام زن دايي نوشتهات خيلي جالبه هاااااااااااااااااااااا ;)
ببخشیدا ! فضولی نباشه؟ این علی که تو زن داییشی داداش ملیکاس؟ ببخشیدا این خواهر شوورت خیلی مخفی کاری میکنه ماشاا... هزار ماشاا... 17-18 سالو داره نه؟؟؟؟؟؟
ali:
خوب زن دايي من چه شكلي توضيح بدم؟ خودت كه با الهام بيشتر آشنايي ، توضيح بدي بهتره هااااااا :) ولي من عجب مارمولكي هستم با خودم خيلي حال مي كنم :) ;) :D :D :D
آخیش! تو پست قبلی گفتم کم کم داری شبیه اون که خودت می دونی می شی داشتم خودم رو آماده می کردم که شروع کنم به مسخره کردن!!!س
یادش به خیر! اون موقع ها که با پسر چت می کردم وقتی عصبانی می شد و می خواست فحش بده دستش رو می گذاشت رو کی برد. sgdfasgdhfaskgfasldfh یه همه چیزی. ولی من فحش ندادم ها!
مانولیتا:
الووووو؟مانولیتا هستم از خارج! صدا میاد؟ هان؟چی؟ آهان!باشه...نه بابا!!!راس میگی؟غلط کرده!دو روز به امون خدا ولتون کردما ! بسه دیگه.پول تلفنم میاد...تق!
AidA:
:)) =)) aali bud banoo! LLLLLLLLLLOOOOOOOOOOLLLLLLLLL!!




سه شنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۶

من اگر نباشم...

به‌جونِ خودم هر خل‌خلیت‌ی هم که تو زندگی‌تون کرده باشین و هر لاسی که با کامپیوتر و لپ‌تاپ‌هاتون زده باشین (با خودشون و تکنلرژی‌شون منظورمه بی‌ادبا!)، تا حالا میزِ کامپیوترتون به میزتحریر تبدیل نشده که بشینین با یه‌بغل MP3، تمرینِ هارمونی حل کنین، ‌در بی‌ربط بودنِ لیستِ موسیقی هم همین بس که وقتی "دی یس ایره"ی رکوئیم موتسارت داره مو رو بر تن‌تون سیخ می‌کنه انقد که می‌خواین از ترسِ "روزِ خشمِ خدا" همه چی رو ول کنین و مرتدِ خدایان المپی بشین و سجاده پهن کنین، یهو "Guns'n Roses" می‌پرن وسط و متقاعدتون می‌کنن که بابا "Don't Cry" و بشین مثل بچه‌ی آدم تمرین‌هاتو حل کن، دو تا آکورد که می‌ری جلو محسن خودشو هوار می‌کنه سرت که "در بستنِ پیمانِ ما تنها گواهِ ما شد خدا"، خب راس می‌گه بچه!اصن معلومه که تو هم باید باهاش زمزمه ... نه، داد بزنی. بقیه‌ی لیست هم همچین بی‌ربط‌تر از هرچیزی که به ذهنتون رسیده نیست، حال ندارم دونه دونه بگم دو ساعت MP3 رو. این‌جوری می‌شه که وقتی تلفن زنگ می‌زنه و منسور هم تو هال با هدفون فیلم می‌بینه پیغام‌گیر جواب می‌ده، خدا مُدا حالیش نیست پیغام‌گیر که هرمس جان! حالا اصن چرا رو میزِ کی‌بورد؟ چون یه ترجیع‌بند داره ماجرا که هر دو دقیقه یه‌بار صفحه‌ی فایرفاکسی رو که باید مثلن گوگل ریدرتون رو نشون بده ولی نمی‌ده Refresh کنین، ای‌دی‌اس‌ال؟!! ساده‌این؟ با همه‌ی جونش داره هفت‌صد مگابایت داون‌لود می‌کنه، ئه‌سرین باورکن نمی‌دونم چی، و دیگه طاگَت‌شو نَـــ دااا ره! (الان فرانکلین فقط می‌فهمه من چی می‌گم و ف. جان هم یه نیش‌خندِ تر و تمیز به نشانه‌ی هم‌دردی (درد؟!) با رفیقِ سانسورشده‌ي هم‌مسلک‌شون گوشه‌ی لب‌شون ظاهر می‌شه)، واسه همین هم برای این‌که این مودمِ بی‌نوا داغ نکنه پنکه هم کنارم روشنه، اتاق هم که اصولن سرد هست و باید سرد بمونه، لابد واسه همین هم هست که ناخودآگاه تمرین‌ها رو بلندبلند واسه خودم توضیح می‌دم و  هِر سانسورد رو با چشم‌های گرد شده پشتِ سرم نمی‌بینم! حالا به فلسفه‌ی وجودی موسیقی‌دان‌ها(!)  پی بردی سولماز جان؟

پ.ن. اون "منسور" بالا یه توضیح داره که بعدن می‌گم، نظر سولماز رو راجع به آقای بال‌افشانِ موسیقی‌دان هم بعدن می‌گم، حالِ سوشالایزینگ و لینک دادن هم نداشتم اصولن.

کامنت‌های این مطلب

Ali:
خب می دونید، زمانی که معروف شدید و اینا و من خواستم مقدمه ای در رسای شما بنویسم، اینو می نویسم: او تجربه ی سال ها نامرئی و در حاشیه بودن خود در وبلاگستان را به تمامی به نوشته های خود منتقل کرد. او سال ها آموخت تا تنها در لحظاتی خلق کند. و چه خلق کردنی. اینو همراه ِ چندتا تعریف دیگه می تونید مثل روی این کاور دی وی دی فیلم ها بزنید بالای سر در اینجا :D
ئه سرین:
والا، اممم چیزه... خب تمرین هارمونی که خب ما نداشتیم، ولی چرا میز کامپیوترمون همین الآنشم میز مشقمه! میز ناهرخوریم هم هست، تازه نه که فیلمهامو به کامپیتر نگاه می کنم، یه پتو بالش هم دارم، بالش رو می ذارم پشتم، پامو دراز می کنم رو میز، پتو رو هم می کشم رو خودم، بعد بساط خوراکی رو هم به راه میندازم! حالا کدوممون خل خلی تریم؟ دونقطه دی بعدشم که خب بعدا دانلود شد بهم بگو! راستی دیدی فرندز منو ندادی؟ اون پنکه خیلی کار خوبیه، بیچاره کامپیوتر!
فرانکلین:
هی هی هی... ای خواهر جان
solmaz76:
بابا چه لیست معرکه ای این
مانولیتا:
اگه اصولا مثل من هیچ تمرینی حل نکنی ، همه چی حله! بابا بیا یه کم با ما باش ، ببین تنبلا چه عالمی دارن ! بعدم خانوم ، هیچ خوب نیست که واسه ماست مالی غلط دیکته ایت ، پ.ن میاری ، فکر کردی مردم خرن ؟
ali:
عجب نمي دونستم بچه هاي موسيقي انقدر زندگيشون شبيه هم ديگس جالب اينجاس گاهي انقدر رو ميز كامپيوترم شلوغ مي شه كه ديگه مانيتور رو نمي بينم راصطي دايي منسور چتوره؟ ;)
تو یه اتاق سرد نویسنده شدن خیلی سخت تر و مهمتره فکر کنم!




پنجشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۸۶

لوس-نوشته‌های منِ کودک

موی بلند و لَخت و سنگین و پُر و مشکی و خوشگل رو هـــمه دوست دارن، موی وزوزی و گاهی فرفری و نه خیلی مشکی و نه چندان بلند رو هر کَسی دوست نداره. ذوق می‌کنم. ولی... موی کچل رو چی؟!

خاله جهان‌گرده می‌گفت من (یعنی من) توی پرده به دنیا اومدم، یه روز خوشگلم یه روز اصــــلن نمی‌شه ریخت‌مو نیگا کرد! امروز هی‌ به یه بهونه‌ای از جلوی آینه رد می‌شدم که خودمو نیگا کنم، اگه کچل کنم چی؟!

اَاَاَه! پس من کِی کچل کنم آخه؟

*

خانوم مجریه که حرف می‌زنه انگار دوباره داره می‌گه: "شب به‌خیر کوچولو" بعد هم که قصه‌ش تموم شد، قراره دخترکی بخونه: "گل زود خوابید مثل همیشه... قورباغه ساکت! خوابیده بیشه". نمی‌خوابم، منتظر می‌مونم، مثل اون یک‌شنبه شب‌هایی که آخرِ "دیدنی‌ها" دل‌دل می‌کردیم که پشتِ صحنه (صدا) ی "صبحِ جمعه با شما"، یا از اون بهتر، دنیای هیجان‌انگیزِ دوبلورها رو نشون بده. که ببینیم مثلن صاحبِ اون صدای گرم و رویایی که همه تقلیدش می‌کنن، بالاخره شبیهِ آلن دلونه یا آل پاچینو، انتظاره که به‌سر می‌رسید، با یه "اَاَاَ  اینه؟!" یا یه نـــــــــه! که حاکی از پشیمونیِ زیادی غصه‌خوردن واسه "وی‌جِی" بود می‌رفتیم می‌خوابیدیم. رفتم خوابیدم، آخه صاحبِ اون صدای عاشق‌پیشه و شوخ و شنگ و دُم‌به‌تله‌نده اصـــلن شکلِ رابین‌هود، روباهِ پدرسوخته و دوست‌داشتنیِ سیزده‌به‌درهامون، نبود. اَاَاَه! چرا نیگا کردم آخه؟

کامنت‌های این مطلب

هي آبجي! کچل کردن که کاري نداره که! فقط اراده مي خواد. يک جايي خوندم که يکي نوشته بود که تا يک موقعي فکر مي کرده خودکشي فقط حماقت و شجاعت مي خواد. اما به نتيجه رسيده اراده اصلي ترين چيزيه که مي خواد.
وااااای... کچل خیلی خوبه، زود باش! منم هستم حتا اگه پا خواستی.
وای می خوای کچل کنی؟ چه خوب! من دلم می خواد دوباره کچل کنم اما نمی ذارن مردم. راستی اقای ساسور شده میذاره؟
آيدا:
من نگرانمم.. داره هی ازت خوشم‌تر مياد.. بیا بریم کچل کنیم با هم دوست شیم بشینیم نوستالژی ببافیم همدیگه رو با هیجان تایید کنیم که واااای منم همین جور، رستگار شیم!
کچل نکنیا! من دختر کچل دیدم مثل جن می شه
مگه تو کچل نبودی؟
ئه سرین:
کچل کن کچل کن! من دوسال پیش کردم، اینقد کیف دااااااااااااااااااااد خیلی هم خوشگل می شه آدم. چیه آقا سانسوری نمیذاره؟ هی من می گم بیا اغفالت کنم نمیای دیگه! اگه اغفا شده بودی خودم همچین کچلت می کردم=)) تازه من خودم الآنه هم هی وسوسه ام برم دوباره از ته بزنم هی هم وسوسه ام بعد عمری هم یه خورده بلند کنم! می خوام نامه بدم مجله خانواده، سبز یا از اینا بگم جوانی هستم بر سر دوراهی....دونقطه دی
من فلسفه وجودی بال افشان رو بردم زیر سوال بابا اونم چون داشت کار داشتن رو بهانه می کرد که نیاد خونه ما! ولی کلاً راست گفتم دیگه قانع هم نشدم همچین!!!س
خوب کچل کن. یا نه خیلی خیلی کوتاه کن. دختری که موهای سرش اونقدر کوتاهه که انگار تازه در اومده خیلی خوشگله. البته اگه صبر و تحمل بعدش واسه بلند شدن موهات رو داری. جالبه. پریروز یاد فرهنگ مهرپرور افتاده بودم.
آرایشگاه مردمی سرهرمس و پسران، بدین وسیله، آمادگی رسمی خود را جهت هرگونه موزِررانی بر کله ی نسوان و آقایان محترم ، با بیش از سه کله سابقه، اعلام می دارد. چای دارچین به قرن گذشته پیوست، با عرقِ آسمانیِ فرانک، کله ی شما را در اسرع وقت، به به ترین شیوه، کچل می کنیم. کیفیت خدمات ما را حدود پانزده سال پیش از همین آقای بال افشان، و از حوالی یک سال قبل به این طرف، آن هم چند بار، از خودمان و آقای مزدک بپرسید. مشتریانی که دارای گواهی نامه ی خلخلیت صادره از دایره ی امور خل خلی های مقیم مرکز و حومه داشته باشند، مشمول تخفیف ویژه خواهند شد. چه بسا دادیم همین خانم کوکا یک ماچ آبدار هم از ایشان نمود! تتمه: کچل ها اصولن آدم های خوشبخت تری هستند. این را البته آقایان بصیر و علیرفتی به سبب کچلیت ذاتی شان، بعید می دانیم شعور تاییدش را داشته باشند، مکین!
ای بابا مکین بانو ... مرگ هم مثل بقیه ی چیزا نسبتن!حقه ، با عین حال! زیاد هم جدی نگیرید ;) ها ...؛ کچل کنید ، خوبه :D
* هان ؟ تیغ نزنی ها. یه جوری بزن سایه سیاه بزنه سرت. معلوم باشه کجا پیشونیه کجا سره. با ماشینی چیزی مثلن. تیغ نزنی ها ! * راستی ... راست میگی ؟ خبریه تا آخر آذر مثلن ؟ :) * در ضمن باحاله ها اگه بری پیش سر هرمس اینا ... سر هرمس تیغ نزنینا براش !!!
ای بابا چی چی رو همهتون می گین کچل کن کچل کن. فقط شین جونم راست می گه. کله کچل به شما نمی آد. به جان خودم تنها دختر کچلی که دیدم که خوب شده بود اون خواننده هه بود چی چی conner?
راست گفتی. حق با تو بود. اون جمله آخر رو روان خودمم پیاده روی میکرد. حذفش کردم. همیشه میمونم که آخرش چی باید بگم. درمورد این کچلی هم فک کنم اگه صورت گنده ای داشته باشی بهت میاد. ولی اگه از این صورت کوچولوها باشی عین موش آبکشیده بشی. خصوصا اگه بری زیر بارون و روسری هم سرت باشه و بچسبه پس کله ات.
به دختر . عجب خاطره ای زنده کردی برام .
وای خوش به حالت تو چقدر کامنت داری ! اگر سرتو کچل کنی چیزی جز موهای مشکی و موج دارتو (که من خیلی دوسشون دارم از دست نمی دی.) ولی اگر دلتو کچل کنی، وای خیلی چیزا از دست می دی... منو از تو دلت تیغ نزنی ها!!!!!!!!!!!
نقطه:
ای باباااااا!چرا تو وبلاگهای شما زن و شوهر نمیشه از این صورتکهای گیج ودرمانده از فضولی بی نتیجه گذاشت؟ها؟ها؟ها؟هاااااااااا؟این هم به جای اون شکل عصبانیه س.مفهوم بود؟حالا برین حال کنین!
خسروشاهی که نابود شد با این پست. حالا درسته آلن دلون نیست ولی طفلک به این بدی هام نیستا.
یاد اون خانومه افتادم توی فیلم ده که کچل کرده بود تا تغییر کنه. منم دلم خواست سرم هوا بخوره، خستمه از این همه مو!
آخ جون کچل مدتهاست که دلم ی خواد کله ا م یه هوایی بخوره شاید متحول شدم از اینهمه اکسیژنی که قراره به سرم برسه وای چقدر بی اکسیژنم




دوشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۸۶

دیروزها...

صبح، تردیدِ برم یا نرم با همون اولین زنگِ ساعت افتاد توی جونم، از سرِ این مرضِ عشق‌کردن با چُرت‌های پنج‌دقیقه‌ای بینِ زنگ‌های ساعت، همیشه نیم ساعتی ذخیره دارم، زنگ، قطع، چُرت، زنگ... تموم شد، باید پامی‌شدم، هیچی که نه، باید ته‌مونده‌های دل‌خوریِ دیشب رو جمع و جور می‌کردم بعد می‌رفتم. حرف که زدیم، سبک که شدم راه افتادم که برم. برم واقعن؟ با این ریخت؟ حال ندارم جوابِ "حالت خوبه؟"  ها رو بدم. یه‌کم دیرتر می‌رم، وای تمرینِ دوئت چی پس؟ شروع به حاضر شدن کردم، فس‌فس، یه یاکریم اومد نشست روی نرده‌های بالکن، سایه‌ش افتاد روی پرده، انگار داشت سبک-سنگین می‌کرد که نون خورده‌ها رو بخوره یا نه، از توی آینه‌ی میز توالت سایه‌ش رو دیدم. می‌رم، حتمن.

سرِ خیابون که رسیدم، اتوبوسِ خلوت هم رسید و وسوسه‌م کرد که به‌جای چند تا تاکسی عوض کردن ولو شَم تو رخوتِ آفتابِ اتوبوس و سلانه برم تا میدونِ دانش‌گاه. سرم رو که به شیشه چسبوندم حواسم بود که نگاهم رو روی شیشه‌ی پنجره نگه‌دارم تا منظره‌ها خودشون از جلوی چشم‌هام رد شن، من نخوام دنبال‌شون کنم و هی ازشون جا بمونم و هی چشم‌هام دودو بزنه. میدون که پیاده شدم، تاکسی اولی خالی و تاکسی بعدی پُر رد شدن، پس باید پیاده برم، بلوار رو رد کردم و همون طرف توی خیابون، خلافِ جهت ماشین‌ها راه افتادم، بُغضم رو هوارِ درخت‌های وسط بلوار کردم، که من از همه‌ی این هستی فقط حق خودم رو می‌خوام، می‌خوام می‌خوام، حسابِ کار دست‌شون اومد و وقتی پیچیدم توی کوچه‌ی دانش‌گاه حواله‌م دادن به کوه، خَرِش شدم، آروم شدم. دمِ ‌در ورودی مهتا زنگ زد که اگه نیومدی هنوز، نیا! هیچ کدوم از استادها نیومدن. هه! هستیِ لاکردار! انتقام بود این یا شروع کردی به منت‌کشی؟ داد و قال کردم ولی انگار تهِ دلم یه مورمورِ خوش‌خوشانه بود که امروز اجبار نداریم، پس داری منت می‌کشی! به دانش‌کده که رسیدم و سر راهم یخ‌های نازک چاله‌های آب رو شکوندم انقدر حالم به‌تر شده بود که یاسمن یه‌کم لوسم بشه و با علی سر به سرش بذاریم، سهام یه‌خورده ناز کنه، نجوا رو که می‌گفت چرا امروز به من توجه نمی‌کنی یه‌کوچولو بغل کنم و دلم بخواد با کرشمه‌های "شکارچیِ گوزن"ِ گیتارِ کسرا برقصم و حتا به تک‌مضراب‌های نوید: "سحر! سحر! مادرِ عروس با تو حرف‌ها داره!" کلی بخندم. یه تلفنِ دل‌چسب و اجرای "The Wall" ِ پینک‌فلوید توی سالنِ دانش‌کده‌ی معماری آخرین پیش‌کشی‌های به‌قولِ آیدا جنابِ یونیورس بود. گیرم که دیوید گیلمورشون یه‌کم لطیف بود صداش و فالش و فولشی کارشون زیاد بود، گیرم که بصیر بگه بابا اجرای پینک‌فلوید که کار هرکسی نیست، اصن تو بگو این کنسرتِ نیم‌ساعت-سه ربعه‌ی آماتور فقط واسه من بود، که تا شب هی ویزویز کنم "How I wish you were here" تــــــا بچسبونم‌ش به Anathema اینا که:

...
I know I need you
I want you to
be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
...

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

آخرِ همه‌ی این‌ها، خواهرزاده‌هه هم که با اون، به‌قولِ خودش، پیس‌تانکِ توی دهنش به‌ت بگه "خیـــــلی توپی!" دیگه باورت می‌شه که امروز خیلی توپ بودی!

کامنت‌های این مطلب

ئه سرین:
پس چرا من خنده ام نبود وقتی اینارو می خوندم؟ یه گاهی دقیقا همون چیزی که راجع به جبر جغرافیای نامجو گفتما، راجع به آناتما هم می گم! دیدی بدمصب چه مچ شده باهامون؟ ااا! دلم موسیقیو خلوت و شلوغی و موسیقی و اینا خواست خب
داستين:
اون عکس ماهواره اي چند وقت پيش آقاي سانسوري رو مي ذاشتيد آدرس ها رو مي تونستيد نشون بديد. راستي آخر اين ماه سالگرد اجباري بعضي ها هستا!! يادتون نرفته که!
فرانکلین:
سحر اگر بغض کنه من دلم می گیره. چرا هروقت به تو فکر میکنم فقط یه هاله نورانی سرشار از انرژی مثبت میاد تو ذهنم؟؟؟
:D باشه! شما تابستونا کچل کن. مزش هم بيشتره بقيه هم تازه حسوديشون ميشه بهتون. چه شب يلدايي بود پارسال! چه شب يلدايي ميشه امسال، چه شب يلدايي خواهد شد سال ديگه (خدمت ديگه تمومه اگه خدا بخواد سال ديگه)
اینجا که میام هی دلم دانشگاه کرجو می خواد صبحای صبحونه های طولانی دست جمعی.. ناهارای ولوی چمنی.. دور حوض جلوی دانشکده ی شما هم-گرد-نشینی و ساز زدن کسی.. پشت دانشکده ی شما مچاله شدن یا یله بر نازکای چمن زمین فوتبال و گوش به صدای از پنجره ها چه حسودیم می شه.. اونوقت ها هم البته تنها جای مورد حسودیم همین دانشکده ی محترمه ی هاله بر گرد خود دار ِ غریبه افکن بود
می دانی مکین این وسط ما کجای این پست گیر کردیم؟ همان هوارکردنِ بغض بر درختان بلوار. باید بشود که عکسی ساخت از این و زد بر دیوارِ جایی، نه؟
تبریک به خودم که از اولشم می دونستم یه چت هست!
i've got a bike.you can ride it if you like . . .i'd give it to you if i could but i borrow it you're the kind of girl that fits in with my world. i'll give you any thing everything if you want things. . . بقیه اش رو اگر دوست داشتی توی پست بعدی می نویسم
ئه سرين:
در محاق تشريف افتاده بوديد؟ افتاده ايد؟




سه شنبه، ۲۰ آذر ۱۳۸۶

وودکاک؟! نَمیری پسر!

واسه جوجه-‌نویس‌ها تجربه کردن این‌جوریه دیگه لابد، که تازه وقتی کامنت‌های بقیه رو می‌بینن می‌فهمن که هنوز نمی‌تونن تغییراتِ حس‌شون رو با لحنِ درست منتقل کنن. می‌بینی راست می‌گم سرمه؟

*

می‌گم سرهرمس! این اصلن ذاتِ صدا و آواز و سازِ این پسرتون نامجوئه که همه‌ی بگیر ببندهای مارکوزه کیه، موزِ هستی چیه و قیل و قال‌های عشق پانزده‌سانتی یا بلندتر که تموم شد، تازه تو بشینی سرِ فرصت (نه احتشامیه، نه وصال) هر از چندی واسه خودت کشف کنی و مزمزه کنی که بابا! "دیگر پیرهنِ گِلی‌ات را درآر، دِ مَرو دِ مَیا انقدَر دیگر..." (کَل‌ه ها!). البته یادم نرفته که شما هم خودتون فرموده بودین که با کدوم‌ها بیش‌تر از کدوم‌های دیگه حال می‌کنین.

*

من: (بالاخـــــــــره غذا رو میارم)

من-سور: مرسی

من: به‌ش برسی!

من-سور: (با مظلومیت)  ایشّــــــــاالله!

*

ملت! هرگز آرزو نکنین که بلایی سر هَووتون بیاد که نفرین‌تون انقدر سخت بگیره که بدبخت بمیره، مجبورین خودتون جورش رو بکِشین ها! نگی نگفتی فرانکلین! هَووم  پُکید لپ‌تاپِ آق سانسوری، بی‌نوا دِسک‌تاپِ مکین!

*

ها ها... کچلِ شیکم قُلمبه هم چیزی می‌شه ها!

*

خوب شد واسه‌ات کامنت نذاشتم بامداد که کلن بیا اسم وبلاگت رو بذار "دست‌نوشته‌های عمو مارسل" اون‌وقت می‌اومدی می‌گفتی تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌بره، هی یه خط درمیون، محسن محسن می‌کنی.

*

من: (دیالوگ ندارم، فقط یه‌سِری کِرم ریختن‌ه)

من-سور: خدایــــــــــا! هیچ‌وقت زن نگیر!

*

آرام! خوب آرام آرام خزیدی تو وبلاگستان ها! خوابِ جدید برام ندیدی؟!

*

توی خیابون که راه می‌رم خوشم میاد وقتی ماشینی رد می‌شه و تِمپوی موسیقی‌اش با قدم‌های من یکی‌ه و لازم نیست خودم یکی‌شون کنم، طول اگه بکشه، تندتر می‌رم یا کندتر، از ترسِ این‌که نکنه بقیه بفهمن دارم می‌رقصم!

*

راستی آقای لاغر! زنگم یکی از موسیقی فیلم‌های گوران بگوویچ بود، که با قیزقیزهای خُلانه و مستانه‌ی یه کلارینت شروع می‌شه و تِمپوش هم هی تندتر می‌شه. نمی‌دونم کدوم فیلم، به احتمالِ زیاد از کاستاریکا (گیر ندین به املای درست‌ش).

*

اون 0.64%ی که" ابعادِ مشاهده"شون 900×1440ه چه گناهی کرده‌ن خب؟  آقای کنج اون کلمه‌های بی‌ربط که سهل‌ه! این جدیدی‌ها رو دیدین؟! (خود-آمار-وبلاگ-تحویل-گیرون).

*

آها! این "منسور" Right ِ خانومِ فرانکلین‌ه که هم منصور ِ هم سانسور شده. آخیش!

*

دروغ گفتم، نزنین بابا! اون تصویر ِ اون بالاها، فــــوقش علیرفتی‌ه، من نه شیکمم قلمبه خواهد شد (مرمر و نقطه! خیال‌تون راحت شد؟!) نه کچل می‌کنم (حداقل فعلن نه) آیدا، عجالتن رستگاری پــــِر! اصن بَلکَم که ما می‌خواستیم به بهونه‌ی کچل کردن یه‌سر به آرایش‌گاهِ سرهرمس و پسران (بیا! به‌جای گیر دادن به مای اجاق کور گیر بدین به این دوتا که لابد دومی‌شون هم تو راهه) بزنیم و تو بگو همون چایی-دارچین بخوریم نمی‌ذارین که!

*

خانومِ مجیک! باز هم مراتبِ شرم‌گینون شدنِ خودمون رو از لطفِ شما ابراز می‌کنیم.

*

من: (چایی میارم)

من-سور: مرسی

من: به‌ش برسی!

من-سور: (با عشوه) رسیــــــــده‌ام!

*

عنوانِ پُست هم از دیالوگ‌های محبوبِ ماست، اگه گفتین چی؟!

*

ها ها... هرمس ستاره‌ها رو!

کامنت‌های این مطلب

موسیقی آب گرم:
می‌گم اسم وبلاگت رو هم می‌تونی بگذاری صحنه‌هایی از یک زندگی زناشویی!
عجله نکن مکین جان ، عجایب هنوز دز راه است. ستاره‌ها رو خوب اومدی;-)
در" صحیح است"
he! hichi nafahmidam:)
فرانکلین:
شوخی نکن!!!! هووت مرد؟؟؟ اوه اوه اوه چه مصیبت عظمائی. امان از روزی که هووی جدید بیاد. حالا تا مدتها با اون برنامه دارین.
من ماه تی تی رو نمی شناسم متاسفانه خوشحال میشم بشناسم این من-سور یعنی یه سور رو "من" (تو) (یعنی یه سور رو سحر؟) ربط من-صور با سان-سور چیه؟ صور رو با سور می زنیم می مونه "من " و "سان" که یعنی خورشید ای بد جنسا..........
وا! من اينجا چيكار مي‌كنم؟! قربونتون! دروغ نگفتم كه خانِم جان..
به دومی ما گیر ندین شوهر من قسم خورده تا کارت پایان خدمتش دستش نباشه به من دست نزنه! منم که نه مریم مقدسم نه از ترس مزدک جرأت دارم دست از پا خطا کنم که رسوای عالمم می کنه (باشه یعنی اگر مزدک نبود بعله دیگه!!!)این از قول هرمس بودا! نه عزیزم هرمس جون شوخی کردم آخه می دونی که من شوخی نکنم توی کامنت دونی مکین و شین می ترکم...س
در ضمن یه بسته از این شکلکا این بغل بذار من در چندین نوبت به اون کله سبزه نیاز پیدا کردم، نبوده مجبور شدم که ... هیچی!س
ali Joonevar:
زن دايي من واقعا گيج شدم... البته منظور من اصلا اين نيست كه نوشته هاي شما گيج كنندس شايد من از اون بچگي گيج بودم شايدم نبودم و نوشته هاي شما من گيج كرد البته به نظر استاد الياسي همه چي نسبيه .................. از حرفاي بالا من 3 چيز دستگيرم شد 1_دايي من-سور خيلي مظلومه 2_من هر موقع ازدواج كردم فك نكنم كه زنم واسم چايي مياره__شايد در جواب بگه بهش برسي 3_يه زن كچل بگيرم كه كچلم نكنه از بس بگه كه مي خوام كچل كنم البته نكته هاي آموزنده زياد هست و وقت تنگ... خوش باشي ;)
من ده دقیقه س دارم مقاومت خونینی می کنم در برابر خودم که گیر ندم به اون املای درست. گمانم شرطی شدم... :Pء (20 دقیقه هم هست که نیشم بابت خوندن این پست در حال باز و خنده س) :Dء عرض شود والا از وقتی اون کافه ی فارابی هم بستن (یاد "از وقتی خاله سوسکه" افتادم!) دیگه فارابی هم حال قدیما رو نداره (امیدوارم خیلی تابلو نباشه که کل فعالیت فرهنگی من درونجا معطوف به خوردن بوده!). به هرحال به شخصه کلی هیجان زده شدم از اینکه آشنا دیدم پس.
اگه قرار بود بگم "احمد اخوان" که از اول می‌گفتم دیگه.
باورم نمی شه!! تیکه ی موسیقی ِ ماشینا ، ادا اصول و افکارت عین منه ! یا من عین توئم؟ نی می دونم. بابا جون ، تو کی می خوای منو دعوت کنی خونتون ؟ مثل اینکه واقعا اون ورا خبر مبرائیه ! آره...فکر کردی من گول می خورم و قصه ی " پشت اون میز هیچ خبری نیست " رو باور می کنم ؟ هه!
هر وقت خواب ببینم میام خونتون! حتی اگه مثه اونروز خسته و کسل باشی!
:)
برای پست تو که نه برای کامنت های مردم!س
والا مكين جان! من اين رد و بدل کردن سلکشن های ماشینی - جاده ای و ماشینی - غیر جاده ای و غیر ماشینی - جاده ای و غیر ماشینی - غیر جاده ای رو به شدت پایه هستم و از همین تریبون نات انلی موافقت خودمو اعلام می کنم بات السو اظهار شعف هم می فرمایم! اون وقت شما چطورین؟




چهارشنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۶

*

همیشه احساس می‌کنم خودم از دیدنِ ضیافتِ خیس و رنگین‌ی که در سینکِ ظرف‌شویی و اطرافش به‌پا می‌شود، بیش‌تر لذت می‌برم تا مهمان‌ها از خوردن‌شان به‌‌عنوانِ پیش‌غذا و سالاد و هضمیه.

کامنت‌های این مطلب

خیال کردی!جای ما نیستی که بفهمی!!!
دقیقا! خوردن در خونه شما همیشه انسان رو بین احساس لذت سیری شدید و احساس ترس از کتک خوردن بخاطر چاق شدن معلق می کنه. یه چیزی تو مایه گام معلق پاندا!!!!!




پرده بگردان و بزن سازِ نو

خوبم، خوبیم، جزوه‌هام کاملن، هنوز هَووی جدید نیومده سَرم، پارتنرهای هم‌نوازم بالاخره معلوم شدن، دیگه نگرانِ مهمونیِ بزرگِ خونوادگیِ به‌افتخار دایی‌م نیستم، بالاخره "اورلاندو"ی سختِ ویرجینیا وولف رو تموم کردم، خونه تمیزه، تاریخِ امتحان‌هام رو می‌دونم، کمد با لباس‌های به‌ترتیبِ قد با چوب‌رختی‌های هم‌جهت آویزون مُرتبه، دغدغه‌ی بلیطِ جشن‌واره‌ي موسیقی ندارم چون کلن نمی‌رم، هورمون‌ها جنگ و جدال ندارن، ما هم، خواهرزاده‌هه دوستم داره، هنوز بوتِ متبرجِ مروجِ فساد نخریدم، ساز می‌زنم، خط خوبی هم دارم، عجالتن کسی به‌م نگفته چه بی‌معرفتی، روی میزِ ناهارخوری فعلن خلوت و خالی از کاغذه، داداشه از دیارِ غربت کلی باهام دردِدل کرده، روزی یه‌ذره از بی‌سوادی‌م کم می‌شه، خواهره این‌روزا خوش‌حاله (هاه! همین الان زنگ زد!)، مسافرهای جدیدمون در راهن، دردِ کتفم بدتر نشده، هنوز آرزوهای بزرگی دارم، دل‌تنگ‌ترِ نشدم، در-بند-تر نشدیم، فردا هم که مثلِ همه‌ی چهارشنبه‌های دوست‌داشتنی و خوشگل خواهد بود، چرا نمی‌نویسم، نمی‌دونم.

زئوســــا! ببخشای که من خودم هم در کفِ این زود-تأثیرپذیری‌ه ناخودآگاه‌ام!

کامنت‌های این مطلب

کی گفته نمی‌شه کامنتید! آه! به این مَلسی!
توصیفاتتم ملس بود اخه!ادمو را مینداخت! توی این اولین روز برفی یه لحظه جو گرفتتم و داغ شدم که اخ جون !...از اون جو های دخترک کبریت فروش!
اااااااااااااا... تو رو خدا یه کم انرژی بفرست منم این ارلاندوی سخت ویرجینیا وولف رو تموم کنم. دورت بگردم مکین جان!
چقدر خوب که همه چیز انقدر در تعادل و هماهنگیه! و چقدر خوش به حالت که خونه ات تمیزه. و اگه جشنواره دعوت بشی هم نمیای؟ فردا شب، ساعت 7، فرهنگسرای بهمن. دعوتی ها! فقط بگو میای یا نه.
hamed:
شب یلداتون خوش باشه این آهنگه برف رو هم آقا ساسان م.ک. عاصی گذاشتند. اين خوش به حالتون که روزی یه‌ذره از بی‌سوادی‌تون کم میشه! واقعا خوش بحالتون. دلم درس و امتحان مي خواد.
جونور:
هه خوش به حال دايي پس با اين وضعيت ديگه نمي شنوه بهش برسي!!! فكر كنم الان وضعيت خوبيه دوباره پيش نهاد كچل كردن بده ;)
Anonymous:
یعنی...عاشقتم !!! ای خدااااا !
یعنی...عاشقتممممممممممم




پنجشنبه، ۲۹ آذر ۱۳۸۶

ما را با خود ببر از کوچه‌ها

اون‌وختا که کوچه‌ها تنگ‌تر بودن و دنیایی بودن برا خودشون؛ که همسایه‌ها جمع می‌شدن و اسم کوچه رو، به توافق، اسمِ یکی از خود‌هاشون می‌ذاشتن: کوچّه رشیدی، کوچّه کاسه‌چی؛ که همه تو همسایگی‌شون یه اشرف خانومی داشتن و یه مهین خانومِ خیاط؛ که همه تو مدرسه‌هاشون کلی دوستِ ارمنی داشتن که هرسال دمِ کریسمس با اطمینان بگن حتمن برف می‌آد، بقیه پوزخند می‌زدن که "هه! با این آفتاب و آسمون؟!"، اون‌وخت تا صبحِ کریسمس، مثل همه‌ی سال‌های پیش‌ترش، چنان برفی کوچه رو می‌گرفته که واسه رد شدن ازش باید تونل می‌کندن...

امروز صبح که پاشدم و به عادت همیشه یه سرکی هم از پنجره‌ی اتاق به بیرون کشیدم و چِشام با دیدنِ لحافِ سفید باغچه و کلاهِ سفید خرمالوها گولّه‌ی خنده شد، گفتم لابد این هم برف امسال یلدای ماست، کم نیاریم که. حالا* آفتاب چنان دلش رو گرفته و داره تو روم می‌خنده که امیدوارم به حقِّ همون عیسا اینا صبحِ کریسمس جواب‌شو بگیره!

 

 

 

 

* خب وقتی می‌نوشتم صلاة ظهر بود، انقد عِنترنوت پابلیش‌ش نکرد تا حالا که سر شبِ. لابد بس‌که برف-نوشته‌ی بی‌مزه‌ای بود. منم که از رو نرفتم و بالاخره به ‌خوردتون دادم‌ش!

کامنت‌های این مطلب

hamed:
اين احساس رو هستم. اما هيچي نميشه زمستون بچگي!! برف هم برفاي قديم. الان يک لحاف ميشه. قديما اون تونل ها کيف ديگه اي داشتند. کو کجا رفت؟؟
(:
زیر سایه شما! همه هفته ام به مهمونی بازی گذشت.......حیف بالاخره شوهر و بچه هم یه حقی دارن!!! و البته پدر ومادر و خواهر و برادر و شوهر خواهر و خواهر شوهر و پدر شوهر و عمه شوهر و دختر عمه شوهر و ............................................... بازم بگم ؟ تو که خودت فامیل شوور داری این هوا می فهمی من چی میگم
مرسی :* من ولی هم چنان بیدارم! :D رگ جغدی منو دست کم گرفتی :P :D
عاشق جمله ی آخرت شدم که "ایشالا به حق عیسی...".دیدی آدم دلش می خواد بگیره یه دل سیر خورشید ِ بعد ِ برفو بزنه ؟
مرمر:
بابا جون عجب آدماي بي احساسي هستين همتون خدائيشششششششششششش چه جوري بگم دلم براي همتون تنگ شده
قابل شما رو نداشت هيچ. دست آهنگسازش درد نكنه به گمانم. :)
ئه سرین:
مکین اون تیترت خوب حس اصلی رو منتقل نمی کنه ها گفته باشم! اصلش باید اینجوری باشه: ما را با خود ببر از کوچه هاااااااااااااااااااا بعدشم کریسمس گیرم برف هم بیاد، وقتی اسکروچ نداره مفت هم نمی ارزه!




شنبه، ۱ دي ۱۳۸۶

یلدای بیات

یکی از رسم‌های باحالِ مامانِ من، که شرط می‌بندم فقط مالِ خودشه و بس، "شبْ چلّه‌ای" دادن به دخترها و دومادهاشه، آی حال می‌ده این کادوها، ‌از عیدی و کادوی تولد که خیلی روتین‌ان بیش‌تر.

دیشب، هی همه نیت کردن فال گرفتن من نگرفتم، انگار می‌خواستم حافظ رو تنها و سرخلوت گیر بیارم، کف کرد دهنش بس‌که واسه همه غزل گفت، آخرشب که برگشتیم خونه تو تنهایی با عجیب‌ترین موسیقیِ ممکن ، ویوالدی/ویلن/منوهین، گیرش انداختم:

 

حاشا که من به موسمِ گل  تَـرکِ مِــی کنم                      من لافِ عقل می‌زنم این کار کِی کنم

مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و علم                       در کـــارِ بانگِ  بــــربط و آوازِ نــِـی کنم

از قـــیل و قـــالِ مدرسه حــالی دلم گـرفت                      یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم

 

خب پس، پیش به‌سوی انصراف! فقط...  می‌گم حافظ جان! آره به جونِ خودم راست گفتی عقل مَقل که ندارم من، زهد و علم‌مون هم که کلن همون نی و بربطمونه، منتها نمی‌شه ضمنِ خدمت، مدرسه‌هه رو هم بِرم؟!

کامنت‌های این مطلب

جونور:
اقا خون شما از ما رنگین تره؟!! نه خدایش اگه هست بگو هست اگه نیس بگو نیس بخدا ذله شدم از بس این فامیل هارو تحمل کردم واقعا آدمای کسل کننده ای هستن... دیگه عمرا برم مهمونی !!!چرا وبلاگ هرکی میرم بهش خوش گذشته و 4 تا چیز باحال نوشته اگه من بخواهم کل شب یلدا م تعریف کنم میشه این جمله :دیگه از هر چی مهمونیه حالم به هم می خوره!!! (البته ببخش تو گلوم گیر کرده بود این دیالوگ و گفتم و من اصلا دوست ندارم که کام دوستان رو تلخ کنم)
بعزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم سخن درست بگویم ،نمی توانم دید که می خورند حریفان و من نظاره کنم دم شما و دم حافظ گرم! برو که مام اومدیم ....... ایول!
من عاشق بستنی حصیری ام.
کلاس چندمی؟ درستون کجاست؟
چه خوش به حالتون! به منم گفت که چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است!!!!
KJ:
سلام دوست جونم بابا خسته شدم دیگه .... دلم هم تنگ شده یعنی که چی تورو نمی بینم
فرانکلین:
از چی می خوای انصراف بدی؟؟؟ نکنه پیرو همون اس ام اس های اون روز واقعن دیماه خبریه؟؟؟ راستش رو بگو.
ای بابا ! پس اینجا کی درست می شه !؟ نکنه فقط منم که با این صعفه! مشکل مندم!هان !؟
والا ما که .....! اما نوشته تو پر انرزی بود! انگار جارو برقی رو خودم گرفته ام.ایشالا همیشه به حالو حول!
اِ؟این جوریاست؟انصراف؟تهنا تهنا؟به من می گی بمون که خودت بری؟ببین دخترخانوم،اینا همه واسه اینه که یه رشته ی درست حسابی نمی خونی ، مهندسی ای ، پزشکی ای ، چیزی ، والا ! اون وقت ، تو این دانشگاتون چی کار می کنین مثلا ؟ همه َش ساز می زنین ؟ اینم شد کار؟من خودم 1 ساله دارم گیتار می زنم ، الانم تدریس می کنم.اخیرا "تو سینه این دل من" ِ داریوش رو در آوردم.می بینی؟در کنار درسم.آره دختر جون،برو انصراف بده،یه رشته ی حسابی بخون ، مثلا کامپیوتر !!! :D اه اه!خودم از خودم چندشم شد...از هرچه بگذریم سخن کادو خوشتر است.میشه واسه یلدای سال آینده،مادر گرامیتون، منو به فرزندخواندگی قبول کنن؟ :D
ئه سرین:
من شعرم یادم نمیاد پس که! یعنی خودت در گوشه خلوت یه فال گرفتم دیدم هیچیش حالیم نمی شه، بعد یکی دیگه گرفتم، بعد یکی دیگه، بازم یکی دیگه... آخرشم نفهمیدم این حافظ چی می گه! گمونم تقصیر یلداهه باشه رفته مستش کرده فالش قاطی پاتی میاد! بعد اینکه این مانولیتا راست می گه ها! برو کامپیوتر بخون! اینقده خوبه، می بینی که من چقدر بال بال می زنم براش؟ (جوک پروانه رو شنیدی؟دونقطه دی)
تو مگه به سازمان سنجش و دانشگاه و کنکور بدهی داری دختر؟؟؟س




دوشنبه، ۳ دي ۱۳۸۶

*

یک جمله بود، فقط یکی،

فرود که آمد ناغافل،

چون سیلی‌ای بر گونه‌ی کودکِ بی‌خبرم

-خبر که نمی‌کند سیلی‌نوازـ

بیرونم کشید از تمامِ آن کودکانه‌ها.

و این اشک‌هایم،

سوگی بر مرگِ "غرور"ی که می‌پنداشتم هرگز نبوده،

دل‌تنگی برای "خود"ی که می‌خواستم باشد و نباید باشد.

کامنت‌های این مطلب

ای خاک به سرم این منصور دست به زنم داره پس! هی میگم بیا خودم کارتو ردیف کنم میگی نه!...
جونور:
همش می گم زن دایی انقدر گیر نده می خوام کچل کنم دیدی آخرش چی شد؟
پست قبلی آمدیم بکامنتیم از غزل‌حافظ، راستش ترسیدیم به‌جرم تداخل با متبرجین‌محترمه به‌گیر جناب رادان و اذنابش بی‌افتیم. جداً نیم نگاهی به کامنتز پست قبل بی‌اندازید!
hamed:
علي رغم بار منفي اي كه ظاهران داره اين نوشته، برداشت من مثبته!‌نمي دونم والا! بعدم كرج خيلي شلوغ شده اما من دوسش دارم و كرج شب از تو دور است :)
hamed:
من بي تقصيرم اينا چرا اينجوري شدند :(




سه شنبه، ۴ دي ۱۳۸۶

بلاه بلاه بلاه... 2

تایپ می‌کنم: ... .mac، تایپ می‌شه: ئشز. ...

صدای کلاغ و سکوت و گریه‌های ریز-ریز و خاک و کشیش می‌پیچه تو گوشم: ... Ashes to ashes, Dust to dust

URL ‌مون هم با ما نداره کلن، گیری کردیم ها حرزتِ عباسی!

کامنت‌های این مطلب

دم خروس هم همین طرفاس انگار!
جداً، من داشتم یه نیم‌ساعتی می‌خندیدم به این سرچر;)
D: مکین بانو ، اتفاقن حدستون درست بود ... از قضا چون شمام بچه رازداری هستی بهت می گم که نازلی داره یه کارایی می کنه رو قالب وبلاگ ما ، یکی از خواسته های ما هم همین هویدا شدن کامنت هاست . ایشالله سال جدید میلادی رو می خوام به احترام هموطنان مسیحی و ارامنه با قالب نو و آدرس غیر پیل ترینگ و اینها شروع کنم . توکل بر خدا و هرذت عباس
بگردم دورت مادر,صدا سیلی که دیگه نمی پیچه هان؟؟؟
خوب اگه صدای کلاغ ملاغ باشه خوبه باز!
ببین ، بیا و یه لطفی کن . یا دیگه ننویس یا برو طلاق بگیر ، زن من شو ! خب بابا جون خسته شدم از بس پشت این دنیای مجازی برات ابراز عشق کردم . لااقل بذار واسه خودم تبلیغ کنم : لطفا از وبالگ دیدنی مانولیتا دیدن فرمائید ( این به زبون خوش ) لعنت بر پدر و مادر کسی که روی اسم مانولیتا کلیک نکنه و وبلاگش رو نبینه ( آهان ! این یکی خیلی تاثیرگذاره ! )




شنبه، ۸ دي ۱۳۸۶

به ناامیدی از این در مرو

همه چیز از اون دو تا مستِ چشات شروع شد، این‌که دلِ ناباورِ من باور کنه که پشتِ این شب‌های روشن، برای لمسِ تنِ عشق کسی باید باشه که برای دل‌واپسی‌هات، بمیره. اما تو، زندونِ تَنُ رها کردی و از مسیرِ قاصدک‌ها که می‌شناختی، پرگرفتی. آوازِ سفرکردن‌ت خوندنی شد و کلامِ تلخِ بدرقه تجربه‌ی گسستن. ثانیه‌ها، خب با این‌که فکرِ سوزوندن نداشتن، می‌سوزوندن. دل، شب‌ها با خیالت هم‌خونه می‌شد. غمت سرد و وحشی بود. حالا دیگه تنهایی حرفی قدیمی اما تلخ و سینه‌سوز شده بود و هجرت قصه‌ای همیشه تکراری. گفته بودی هوای برگشتن‌مه، برمی‌گردم اگه این‌جا خودمُ جا نذارم، ولی، بهارِ من! یادم تو را فراموش!

هاها...  دیشب کلی واس خودم نوستالژیِ "اِبی" پراکندم به یادِ نوجوانی‌هایی که مخملِ هیچ نگاهی و هُرمِ هیچ تَن‌ی نبود ولی قطعن باید با ابی گوش‌کردن‌ها دِپ می‌زدیم و همین ژِست‌ها رو می‌گرفتیم! همون وقت‌ها که وقتی می‌خوند "الهی سحر پشتِ کوه‌ها بمیره" مادربزرگه می‌خواست خفه‌ش کنه و داداشه هنوز هم یواشکی به‌جای بمیره می‌گه نمیره!

*

توضیحِ عنوان و انتقالِ حسِ اصلی‌ش، واس-خاطرِ ئه‌سرین بانو: نه فقط منظورِ عنوان به ناامیدی از "این" در مرو است و نه فقط اگه خواستی می‌تونی مَری و فالی بزنی، بلکه این عنوان، آخرِ "بگو-بگو" است که زمزمه‌ها باهم قاطی می‌شن و یهو یه صدایی بازی‌گوشانه و خارج از مترِ موسیقی از اون وسط می‌پره بیرون که بِنااُمیدیاَزایندرمروووو! گرفتی دخترم؟!

*

آخه این چه مسافرتیه؟ فامیل-شووَرِ خارجی! دو روز این‌جا، شونصد روز مَشَد، چار روز این‌جا و تمام. همینه که آدم می‌خواد رَه و رسمِ سفر رو براندازه. کوفتت بشه بامدادِ گل-کو!

*

نمی‌دونم چرا الان حس‌شُ ندارم آیینِ هزارتو خوندن‌هامُ بگم. باید بگم یه‌وختی. عجالتن لابد فقط خواستم اعلام‌کنم که ما هم هستیم واسه تبلیغات! گرچه وقتی بارگاهی هست و یک اشاره‌ی خدایی، منِ فانی عددی نیستم.

*

زوری نوشتنِ آدم‌ها معلومه معمولن، نه؟ آره دیگه! تو که از لینک‌ندادن‌هات معلوم‌تر هم هست، از روشن‌فکری‌ت نیست که این نه-‌لینکی‌ها!

کامنت‌های این مطلب

سلام بهترین عروس کهکشان راه شیری! هم عروست چطوره؟ بازم یادم رفت ........همیشه این تعارفات یادم میره: چشم شما روشن!!!و دل شما ایضا"
جونور:
هه!!! زن دایی... می بینم که زدی تو کار خال و از این حرفا نمی دونم چرا نوستالزی همه برو بچه ها خال ه؟!!! ... راستی این دایی از فرنگ برگشته!!! حالش چطوره؟
ئه سرین:
ایول دیدی چه باحاله اونجاش؟ یهو آروم یهو بلند، یهو ملایم یو شروع دوباره یه جرینگ دلنگ اینا هم داره ها یه جورایی... گرفتم مکین، گرفتم! بدم بغلی؟ بغلی بگیر هووووم! آخرش معلومه یا معلوم نیست؟ چندشب پیش چی گفتیم؟ ! یادم نیست!!!!!
تو همون دوران بی کسی گاهی هم اون آهنگ ها رو طوری با احساس تکرار می کردیم و زمزمه می کردیم که انگار داریم واسه یه آدمی می خونیمش که جور عشقش ویران مون کرده!
:)))) ای بابا ! به قول شاعر : بابا شما دیگر کی هستید ! دست شیطان را بسته اید ! ... حالا همون کامنتتون رو اگه حاوی نکات ارشادی بود همینجا ( منظورمان کامنت دانی فعلی خودمان است ) بگذارید ... استفاده می کنیم ها
یعنی چی همون "دوران بی کسی" دختر جان؟ عمه من بود می گفت من از اول عاشقت بودم و سر بی یاد تو بر بالش نمی گذاشتم؟ آمدی در کامنتدانی مردم بی نامکوسی گری می کنی؟ پاشو بریم خانه. پاشو.
کارم از گریه گذشته ..............به همین می خندم منم هی عوش :) کردنم از سر شکم سیری نیست! ناواردم ؛گیج می زنم.
با این که با هردوتون (تو و ابی) حال می کنم اما ایندفعه کاری با هیچ کدومتون ندارم! بگو ببینم این سولماز بانو کجاست؟؟؟؟؟؟
من رو ببخش عزیزیم ... که از تو می گریزم ...
نظر به اینکه از اون فدا شده های ابی بودم که در مواقع مقتضی حسابی ژستهای دپ گرفته ام کلی حال کردم با این نوشته ت ...
nazli:
سوختم، باران بزن شايد تو خاموشم كني، شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني، اه باران من سراپاي وجودم اتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني
یعنی همه ماجراهای مکین و ابی یک طرف، آن کامنت آقای علیبی برای دختر، یک طرف! پاشو دیگر!




دوشنبه، ۱۰ دي ۱۳۸۶

ثُمَ جَعَلنا نُطفة فی قَرار مکين

والله ما که نفهمیدیم این "قرار" ِ ما دقیقن کجامونه وگرنه الان صاحب سیزده تا قد و نیم‌قد بودیم که بزرگه نه و خُرده‌ای ساله بود، آخریه هم همین امروز فرداها به دنیا می‌اومد (به نیتِ چارده معصوم)، اصولن چار تاشون متولد فروردین می‌شدن، سه تاشون تیر، سه تاشون مهر، چار تاشون هم دی (آقای ب ماشین حساب‌تون رو درنیارین تو رو خدا، به جونِ همین بچه‌هام یه‌نفس‌ش رو حساب کردم بدونِ زنگِ تفریح، بدونِ خطا) تازه! خانمی/آقایی کرده بودیم دست از پا خطاکردن‌های قبلی رو مدرک‌دار نکرده بودیم.

بعد هم داداشِ من، خدا جون! می‌شه دقیقن معلوم کنین که این "جعلنا"یی که فرمودین به‌جایِ "جَعَلتُ" (چیه خب؟ عربی‌م خوبه!) به رسمِ دیرینه‌ی خدایان، جمع بستنِ خودتونه یا اصن از قولِ یه دیگرانِ دیگه‌ای دارین می‌فرمایین "ما"؟ ها؟!

یه چیز دیگه هم بپرسم برم، اون‌وخ این‌که شما این آیه رو فقط واسه مکین نازل کردین یعنی چی؟ اجاق‌کوری‌مون رو به رُخ‌مون کشیدین؟ پیش‌گوییِ کرایه دادنِ "قرار" رو کرده بودین تو این آخر‌الزمونی؟ اسمِ آسمانیِ هر مادری مکین‌ه؟ یا ... به جاهای باریک نمی‌رم خودتون بگین یا که چی؟

 

 

پ.ن. کجا؟ آدم که پی‌نوشت نخونده نمی‌ره که! حالا ما اجاق‌مون کوره تحویل‌مون نمی‌گیرین، رفیقامون که بَلَتَن که! مامان/بابا نیستیم، خاله/دایی/عمو/عمه که می‌تونیم باشیم، حالا گیرم از نوعِ ناتنی‌ش.

آی مامانبابایِ جدید! خودتون زود اعتراف کنین این‌جا به زبونِ خوش! سرِ جَدتون هم وبلاگِ جوجویی راه نندازین! (اووخ! سولماز که هیچی، الان از نصفِ وبلاگستان کتک می‌خورم).

پ.ن.تَر. این هم راه‌نمایی.

پ.ن.تَرتَر. الان بالاخره فهمیدم این بلاتکلیفیِ موهای جدیدم، که نتیجه‌ی تلخی از (به‌قولِ تو هرمس) غریب‌پروریِ ذاتی‌مه، شبیهِ کی شده: جاناتان اِدوارد گَرِت!

کامنت‌های این مطلب

قبل تر از پيش، آفيس 97 اينا يادتونه؟ قاب و چهره سي ديش رو ميگم. شبيه پازلي بود که ورد و اکسل و پاورپوينت و .... تکميلش مي کرد. شده نقل اين لينک ها و ارتباطاتي که چه از طريق INSERT LINK و چه از طريق پاس دادن افکار به نکات مورد اشاره صورت مي ديد که من از اين تلو ولو خوردن و يافتن اينکه چي مد نظره جالبم مياد. جاهاي باريکم که اصلا جاي من نيست. خواهشان داداش مکين جواب بدين! خوش بحالتون که سال نوي ميلادي برف رو داريد! ما اينجا (بخصوص پادگان) سوز الکي داريم. يک برفي باروني بياد خوب ميشه اما نمياد. خوششششششششش بحالتون!
ئه سرین:
وای خدایاااااااااااا، مردم از خنده مکین!=)) یعنی این باحالترین پستت بودهاااااااا! خیلی تمیز بود=))
تو واقعن شبیه جاناتان گرت شدی؟ خیلی عالیه که! منم به نظرم انصاف نبود نزول این آیه واسه تو، ولی ناراحت نشی ها! خدائه دیگه... می تونه!
اخلاق دست و پای مرا برای اعترافی که خواسته ای بسته است. فقط همین که بچه هایمان توی سطل آشغال های اقصی نقاط این شهر بزرگ زندگی می کنند.
دِ همون دیگه! نفمیدین (به جای نفهمیدی، مکین!) که قرارت دقیقن کجا است وگرنه که این همه بی قراری نمی کردی. سر قرار هم زود می آمدید لابد. قرقره و این ها مربوط می شود که در باب اش بگوییم یا که چی؟.
دور از جان عزیزمان ، خدایی نمی کنیم ها ! اما نیابتن جواب می دهیم که دقت کرده باشین در آیه ی شریفه ی مذکوره آمده ست ثُم جعلنا ... دقت فرمودین : ثُمّ ...دِ آخه همه چیو که نباهاس/نمیشده اصلن که گفت ... برگردین به مراحل پیش تولید و تولید ... خودش کلی کار ست که از قضا مهم هم هست ... تا تازه کوالیفاید شوید به ثُم ...؛
هرمس جون بحث قرار مرار نیست که وگرنه حداقل مثل سوده یه حاملگی خارج از رحم داشتن! ولی ایول سحر حال کردم.بسیار پست زیبایی نوشتی به من هم سر بزن و جان اون 13 بچت من رو لینک کن. با اجازه من هم تو رو لینک کردم ولی به جون مامانم اگر لینکم نکنی حذفت می کنم ها...س
هه نفرماین بانو عارض شم خدمتتون الان که ساعت دوازده ست تازه دارم از یک برف بازی پنج ساعته ! بر می گردم ... آدم برفی هم درست کردیم دو متری ... چی فکردین !؟ چه جوری شناختین ما رو !؟
هووووم. آفرین. عجب کاری کردی. به شدت قابل تحسین است. من جای تو بودم، روزی هزار بار قربون خودم می رفتم :)
بابا جمع کن این وبلاگتو . سر جوونی داری به بیراهه می کشی منو . اون از تحریک حس هموسکچوالیتی من ، اینم از این دفعه که حسادتمو غلوندی ( یا قلوندی ؟ به جون خودم بچگی هام املام خوب بود ) همین یه عیبو نداشتم فقط . خب آقا جون خیلی خوب می نویسییییییی
واییییی!!!! چقدر عالی بود دختر تو چه ایده های بکری داری؟ در مورد ایه و بچه دار شدن و این حرفای بالای 18 سال هم من نمی تونم نظر بدم می دونی که .....روم نمیشه (نیس یه بار گند زدم با اون حرف زدنم دیگه پشت دستمو داغ کردم .....یادمم نمیره)
سید:
اگه اجاقتون کوره ، قضیه من و سرورم و هرمس و اسمالز و گاگولی و بقیه جک و جونورا چیه؟
حالا آخرش نگفتی چرا بچه دار نمی شین ننه جان؟
D: D: D: