*
اینهایی که ملانی ِ درونت رو
- که خودت هی نادیدهش میگیری و شلنگاندازان ازش فرار میکنی -
ارضا میکنند.
اینهایی که ملانی ِ درونت رو
- که خودت هی نادیدهش میگیری و شلنگاندازان ازش فرار میکنی -
ارضا میکنند.
هیچ یادم نمیاد که کی اینها رو درفت کرده بودم و اصلن چرا همون موقعها پابلیششون نکرده بودم. مطمئنم که مال بیشتر از یک سال قبله! الان اومدم ولچرخی تو لایورایترم بلکم دو خط بنویسم، دیدمشون. از دهن افتادهن یعنی؟
- به نظر شما چرا ترجمههای تازگی فیلمها و سریالها انقدر بد شده؟
+ بیمایه فتیره.
- چرا انتخاب مدیران دوبلاژ مناسب نیست؟
+ پلهها کوتاهه.
- چرا انتخاب صدای دوبلورها متناسب با کاراکترها نیست؟
+ بازار بلهقربانگویی داغه.
حاضرجوابیهایِ منوچهر خانِ اسماعیلی، به سؤالهای جیرانی، دو قدم مانده به صبح. (سؤالها نقل به مضمون)
*
زن خیلی زیبا نبود. صورت کوچک و معمولیاش چیزی کم داشت، انگار طبیعت آن آخرین حرکت تعیینکننده را که میتوانست زیبایش کند- خطوط چهرهاش را دست نزند اما به آن حالت ناگفتهای ببخشد- از او دریغ کرده بود... سرش را طوری میچرخاند که نشانهای از یک هارمونی احتمالی را آشکار میکرد و وعدهی یک زیبایی حقیقی را میداد که درست در لحظهی آخر ناکامل مانده بود.
لوژین خواب دیده بود که به طرز عجیبی- وسط اتاق- نشسته بود و یکباره، با همان یکبارهگی بیمنطق و مطبوعی که فقط توی رؤیاها وجود دارد...
این جلیقهی از مد افتاده و عجیبغریب که نمیشد بدون اشک و ناراحتی نگاهش کرد، آن فر بالای پیشانی که دل آدم را میسوزاند و آن گردن سفید و برهنه که مثل گردن بچهها چین خورده بود...
دفاع لوژین/ نابوکوف / رضا رضایی
(از لحاظ توصیفات)
*
این شعرها به من کمک کردند تا زنده بمانم. تمام آن سالها بهتدریج که روی کاغذ میآمدند ضربههای مهلک را مستهلک میکردند، با ضربههای محجوبی که بر سپیدهای خیرهی کاغذ میزدند و مرگ آنچنان روزمره شد که روزمرههای من از شعر خالی شد. هجوم مرگ، مرگ را ابتذال کرده بود و زندگی را انتظار. وقتی همه میمیرند انتظار طولانیتر میشود. انتظار طولانی خلاصهی احتضار است که طول وحشت است و یا که وحشت مرگ است که طول احتضار است؟ نمیدانستم. هنوز هم نمیدانم. حالا فقط میدانم این مرگ نیست که سر میرسد، زندگی است که به سر میرسد. چه میدانیم، چه میمیریم؟ دانستههای ما نه به دردِ بودن ما میخورد نه به دردِ مردن ما. حرفهای من همه حدسهای مناند. دربرابر مرگ ما همه حدسیم و انگاریم. حتا حیات ما انگارهای از اوست، حتّای اوست. و اوست که در انتهای حیات من ایستاده است. همهچیز در فاصلهی بین او و من میگذرد. نه طول، نه ادامه، نه عدد، هیچ مفهومی از این فاصله بیرون نیست. مفهوم هرسه را در آن و از آن میفهمم، که این فاصله خود، پر از فاصلههایی است که حجمهای کوچک خیال را میسازند.
هفتاد سنگ قبر/ یدالله رویایی/ درآمد
قضاوت نمیکنم اونی رو که
به خودکشی فکر میکنه،
خودکشی میکنه،
از خودکشی میمیره.
دو سال پیش، همین ورا…
تو کلاس کاوه نشسته بغل دستم، سمت چپ، دستشو زده زیر چونهش و زل زده به دستها و نوشتن ِ من. استاد میگه فلان چیز فلان میباشد، من مینویسم است. کاوه زیرلبی، همونجور چونه به دست میگه: میباشد. گردنمو کج میکنم طرفش: میباشد غلط میباشد، میدونی که!
استاد میگه حرکتهایی آرپژ مانند... مینویسم حرکاتی. دوباره کاوه با بدجنسی دُرُستم میکنه که: گفت حرکتهایی. دونقطهدی میگم: این یکی راحتتره.
نجوا از سمت راستم در حال نوشتن، میخنده و کامنت میده که: چیه تو هم نوشتی حرکاتی؟
وقتی میتوانید ها به میتوان و توجه داشته باشید ها به توجه کنید تبدیل میشن، کاوه میگه: دِکی! یهو بگو یه عمر جزوههای تحریف شده میدادی دست ما دیگه!
حالا هی کون به زمین بکوب، زمینه رو به زمان بدوز، روز تولد دونفرهتو به گه بکش- برعکس شب قبلش با اون شیشنفرهی قدیمی و خوشمزه و خوشمست و آروم و فشمیمون - هی چرت بباف که میخوام از روزگار انتقام بگیرم، آخرش که چی؟ همچین بیخ خِرتو چسبیده، قاقاه تو روت میخنده. تو هم دست و پاتو بزن! نمیشه آقاجان، نمیتونی از پسش بربیای، زورت بهش نمیرسه - سلام رفیق کوچولوی الهام اسنپشات - مجبوری تو زندگیتو بکنی.
دیروز جمع میشم، با شرمندهگی جواب اسمسها و تلفنهای تبریک ِ رفقای بهتر از برگ درخت، مونده پشت ِ سگاخلاقی روز تولدمو میدم. (هنوز هم سراغ فیسبوک نرفتم علیرفتی! پیغامهای ملت هم برام ایمیل نشد که نشد)
امروز خودمو جمع و جورتر میکنم، یه بار دیگه تو روش وایمسم که سگخور اصن یهبار دیگه آشتی میکنم و باهات میسازم، بچرخ تا بچرخیم. بهتر که نمیشی، بلکم ما باز مثل همیشه دل خوش کنیم به همون چار تا دلخوشیای که از تو دل ِ نابهدلت میکشیم بیرون…
سیدیای رو که کاوه برام زده بود میذارم تو پخش. یهراست میرم سراغ اولدسانگز. میرم آشپزخونه با هوکا پیتو چه تی اَمو. برنج میشورم. با جانی گیتار میخونم. مرغ سرخ میکنم. با لا شاته می کان تاره میرقصم. ظرف میشورم. با فرزانه و مهتا و سحر تلفنی حرف میزنم، باز هم تبریک میگیرم. ذوق میکنم - اَه! خاک بر سر بیلیاقتت روزگار! - پنجره رو چارتاق باز میکنم و صدای بارونو قاطی موسیقی و سیگارم میکنم. سیبزمینی سرخ میکنم. یه معجون غریب ِ مندرآوردی با طالبی و عسل و یخ و بستنی ِ افترناین میسازم، محــشر، دو تا ماگ گنده میشه، میذارم تو جایخی. دوش میگیرم با درِ ِ باز، نه که خدای نکرده مجبور شم آهنگامو خفه کنم. بیرون میام با مووس و دیودورانت و لوسیون به جون موهام و تنم. هوووم! بوهام قاطی میشن بههم. قربون صدقهم میرم - خاک بر سر بیلیاقتت روزگار!- لاکهای قرمز لبپر شدهی ناخونهای پامو پاک میکنم و لاک پوستپیازی میزنم. تاپ نیمتنه و دامن کوتاه ِ گلگلی میپوشم، سبز و زرد و آبی. ماتیک نارنجی میزنم. میام اینجا به نوشتن. منتظرم تو برگردی ببینیم که چه دوباره خر شدم، دست در گردن با روزگار، شلنگاندازان.
این نورهای صبح آشپزخونهمونو دوست دارم…
(مثل نور ِ پدرسوختهی بعدازظهرهای یهکم مونده به دم ِ غروب ِ هالمون با اون نارنجی گرم ِ هوسآلود ِ ردشده از پردهی نازکش… آخ آخ!)
…صبح ِ یکی دو ساعت مونده به ظهر، آسمون صاف و روشن، آفتاب هم انگار یهخورده تنبلانه. خونه ساکت، کل آپارتمان (ایشالله به لطف یزدان) ساکت، نصف اهالی بیرون رفته، بچهکوچولوها هنوز خواب یا شاید مهربون و بیصدا :ي. حتا سکوت ِ پارکینگ ِ خالی از ماشین. این یاکریم خلها دیگه نمنم خسته شدهن و تو لونههای بیخ نورگیر پشتبوم ولو شدهن، گنجیشکها با نای کمتر از اون ویغویغ ِ پنج و شیش صبحشون جیغ میزنن، از پنجرههای باز آشپزخونهها نیمچه صداهای تلقتولوق ظرف و ظروف میپیچه تو خالی ِ زیر نورگیر و میخوره به در و دیوار و پنجرههای دیگه. خوشبختانه هم انگار هیشکی به شجاعیمهر علاقه نداره.
هوس میکنم صدای موسیقیمو بندازم به سر ِ خونه، نه ولی، بیخیال میشم تا همینجور صدای فیسفیس کتریم و شرشر آب ظرفشوییم رو بشنویم با بقیهی خونهموندههای ساختمون.
دو سه تا پـِلـِنگ ظرف که تموم میشه، کتری رو که از آتیش برمیدارم، آشپزخونهی ما میخوابه. آب جوش میریزم روی پودر نسکافهی توی ماگ، هوسِ بعد ِ قرنیم، بوی فندق با صدای خفهی لیوان میزنه به صورتم. میام بیرون، آشپزخونه و هال رو ول میکنم برسه به اون لامصب ِ بعدازظهرهاش…
این گاهی صبحهای تنها تو خونه موندنمو دوست دارم.
اولین خاطرهی زندگی من، دستکم تا الان که چیز دیگهای یادم نیومده، مال دور و بر دو سالهگیمه. از شکل خونهمون. جوری که تو خاطرم مونده مثل حرکت دوربینه. انگار دوربین روی دست از دید قهرمان فیلم، با تکونهای معمول-ی که یه آدم وقت راه رفتن و دور و برش رو پاییدن داره. از در ورودی و ابتدای یه راهرو شروع میشه، با نور کم، نور روز ولی انگار یه جای خیلی کمنور، بعد از دو قدم سر میگردونه سمت چپ، آشپزخونه، دوباره به روبهروش نگاه میکنه و راهرو رو ادامه میده تا اون ته، اتاقخواب (اتاقخوابها؟) حتا یه نگاهی هم به تخت خواب خودش میندازه. بعد همین مسیر رو دور میزنه برمیگرده و قبل از رسیدن دوباره به آشپزخونه، میپیچه سمت چپ توی یه سالن پذیرایی نسبتن بزرگ، یا به نسبت سن و سالش بزرگ. حالا دوربین میکشه عقب و از دید یه ناظر بیرونی میبینه. یه بچهی تقریبن دو ساله، من، با موهای کوتاه و یه شورت و بلوز سرهمی سفید، نشسته کف ِ زمین و یه بشقاب کوچولو با چند تا دونهی انار توش جلوشه، با یه ریتم منظم و آروم هر بار یه دونه از این انارها برمیداره میذاره دهنش، بدون اینکه دستشو برداره، با لثههاش فشارش میده و فیسفیس آب ِ دونهی انار رو میمکه و هستهشو میذاره تو بشقاب، دونهی بعدی رو برمیداره همینجور تا تمام دونه انارها تموم شن. و البته که از وسط کار دوربین بیخیال میشه و نمیبینم که بعدش چی شده.
مامان میگفت که این ماجرا و اون شکل خونه مال وقتیه که من نزدیک دو سالم بوده و بعله خیر سرم دندون نداشتم هنوز. نُه ماهگی راه افتادم، زودتر از یه سالهگی به حرف افتادم، تو همین سن و سال ِ زیر دو سال من مرد تنهای شبم ِ حبیب واسه ملت اجرا میکردم، پستونک میخوردم و هنوز دندون نداشتم. به خودتون بخندین! تازه حال ندارم مامانمو خِرکش کنم بیاد براتون قسم و آیه بخوره که بیشتر از نه ماه تو شکمش بودم.
حالا اینا رو ول کنین. داشتم فکر میکردم خب اصن چی باعث میشه یه چیزی واسه آدم بشه خاطره تو اون سن و سال؟ یا نوستالژی. یعنی ماجرا نمیتونه پیچیدهتر از یه فرایند ِ سادهی بهیادموندن باشه؟ مثل وقتهایی که یه روز/شبی انقدر برامون مهم بوده، از هر لحاظ، و انقدر بهش فکر میکنیم یا ناخودآگاه خاطرهشو مرور میکنیم که ثبت میشه تو حافظه و میره تو آلبوم خاطرات. ولی آخه یه بچه تا وقتی که هنوز نمیدونه چی براش مهمه، چی دوست داره یا نداره چرا باید خاطره بسازه؟
شاید هم تو بچهگی سادهتر و بیدغدغهتر میدونستیم چی دوست داریم/نداریم. اصلن کی میتونه بیاد مدعی بشه که من تو همون سن هنوز هیچی برام مهم نشده بوده یا تو همون خونه و شهر به چیزی دلبسته نشده بودم؟ لابد شده بودم و لابد این به یاد موندن ِ شکل خونه و اون سالن و انارها، به خاطر رفتن از اون شَهره (تو همون سن و سال). یا اون شب سرد زمستونی، یکی از شبهای چهار-پنج سالهگیم، که بابام تب شدید داشت و ما مجبور شده بودیم وسط ِ رفتن از شهری به شهر دیگه، اراک خونهی پدربزرگ پدری بمونیم، در حالیکه آخرین باقیموندهی اثاثهامون توی پیکان-استیشن آجری رنگمون بود و دزد، دزد کثیف، ماشینمونو برد که برد (مامانم تا همین چند سال پیشها که موجودیتی به شکل پیکان-استیشن آجری تو خیابونها دیده میشد، چشمش دنبال میکرد که نکنه مال ما باشه) کی میتونه بیاد بگه به یاد ِ من موندن اون شب بهخاطر اهمیت خود ِماجرا بوده و نه تمام عروسکهام و اسباببازیهام که تو ماشین بود تا برسه به اتاق جدید خونهی جدید شهر جدید زندگیم؟
پفف پفففففف پفف
خاک بود.
- چهارشنبه، ۱۶ تیر ماه ۱۳۸۹، ۳:۴۲ صبح
- دوشنبه، ۲۸ تیر ماه ۱۳۸۹، ۱:۱۸ بعدازظهر
- چهارشنبه، ۳۰ تیر ماه ۱۳۸۹، ۵:۴۳ بعدازظهر